بازم سلام به روز میکنم باشعری که خودم خیلی دوستش دارم اما شما شاید نه
پای صندلیم راوسط بکش
واصلا نگاه نکن
روبرویت خالی نشسته
قهوه های ریخته رابرگردان
تا همه چیز به روز اول برگردد
سعی کن
ماه راپشت چشمم نقره ای بکشی
خبر خوشی برسد
ودنباله ی ستاره ات را روی پیشانی من بگیر
ببین
خورشید همان چشمان توست
که زندگیم را روشن می کند
یک لحظه
خواب توراببرد
من می مانم واین صندلی
که از درخت پشت پنجره ات بریده
وفنجانی
که با دهان باز پشت به من کرده!
