سلام
برو
و بگیر دری که دستت آنجا گیرکرده
چراغ را فلش بزن
ودرکنار دیگری درقاب تختخواب ظاهر شو
اصلا
دنیایت را به اندازه فرشی پهن کن
که لب به لب دیواردراز کشیده
بی خیال کوچه
که از پشت پنجره مدام نگاهت می کند
چراغی که درپایش تیر می کشد
فکر کلاغ
عاقبت از روی سیمهای لخت برق
از سرش
می
افتد!
