عاقبت
كلاه دست از سرم برداشت
دستكش دستم راول كرد
حتي اين برف
كه شماره كفشم رابرداشته بود
آب شدو رفت توي زمين
مي توانم فرياد بزنم
بي شال گردنی که جلوي دهانم رابگيرد
واين چتر
بس كه بي خوابيش را خميازه كشيده بود
گوشه اين اتاق
آرام
خوابش برده است!
نفهميدم ازكي
اما
كنده ام قدمهايم را از اين كوچه
كه به اندازه بزرگ شدنم تنگ شده برايت
سربه زيرباشم كه چه؟
مي خواهم مثل كوه سراز سرزمين تو دربياورم
ابرهاي تو دوروبرم بچرخند و
فقط به توگوش كنم
زبان
بريزي
با زبان باران
رود رود پرشوم از تو و
خالي
پاي شمشادت
دست لاي ريشه انگشتانت ببرم
زمستان را از شانه شاخه ات بتكانم و
براي آسمانت پرواز بچه گنجشكها رابياورم!
سربه سر پنجره دود گرفته ام نگذاردرخت
تقصيرتونيست
كه زغالها روسياه تر از آنند به خانه ات برگردند.
زيرآسمان شهري بزرگ شدي
كه هرشب
كفشهاي سياهش را واكس نزده
بي آنكه برقي از ماه وستاره بيفتد
پشت تمام پنجره هاي بازجفت مي كندو
صبح
گم
تقصير من هم نيست
كه ساعتم هنوز
روي سينه ديوارمي تپد
با پايي كه روي زمين بند نيست
مي دودو
هي چشم مي چرخاند
به بيرون
به او
كه بادود قليانت فوت شد به آسمان
روي تمام پنجره ها راباز كرد
تقصير اوست
كه پايت رااز همه جا بريد
ساعتم را بي قراركرد!
و بگیر دری که دستت آنجا گیرکرده
چراغ را فلش بزن
ودرکنار دیگری درقاب تختخواب ظاهر شو
اصلا
دنیایت را به اندازه فرشی پهن کن
که لب به لب دیواردراز کشیده
بی خیال کوچه
که از پشت پنجره مدام نگاهت می کند
چراغی که درپایش تیر می کشد
فکر کلاغ
عاقبت از روی سیمهای لخت برق
از سرش
می
افتد!
